در لابه لای خاطرات گمشده ام
به دنبال چیزی می گردم
آن قدر آن ها را مرور کرده ام
که رنگ تمام شان از رو رفته است
و تمام شعر هایم
معنی عشق را از یاد برده است
آخرین صفحه را می گشایم
به این امید
که بیابم....گمشده خود را......
آری...همان است: سیب سرخ ..که رنگ تمام خاطراتم را
از بوی بهشت عطر آگین کرده است....
او همان است..سیب سرخ
هر بار که خواستم با تمام وجود همچون باد به سویت بشتابم لر زشی سر تا سر وجودم
را فرا گرفت نمی دانم چرا ولی حتما تو میدانی تو همیشه همه چیز را میدانی
ای کاش می توانستم از گل های درخشان آسمان گردنبندی برایت بسازم وهمچون طوقی زیبا بر
گردنت بیا ویزم.
ای کاش می توانستم دستان پر از مهرت را در دستانم بفشارم و سردی روزها را با گرمی بهترین
خاطره های زندگی ام با تو تمام کنم.
ای کاش بودی وگسیوانم را بر روی زانوایت پریشان شده نوازش می کردی وآنگاه من با نگاه معصومانه
خودم می گفتم که چقدر دوستت دارم مادر..................
روزت مبارک شاید حضور فیزیکی نداشته باشی اما من احساست می کنم
از ته دل - صادقانه
من سلامت می کنم
نه به دنبال جوابش نیستم
اما صدایت می کنم
چهره در چهره
به چشمانت نگاهی می کنم
عشق را تزریق در رگهای جانت می کنم
با تمام بلبلان من همکلامت می کنم
در کنارت می نشینم
تا که حالت را بپرسم
دستهایم را به گرمی می فشاری
با نگاه مهربانت -آتش لطف و صفایت را
درون لحظه هایم می گذاری