کاش شعر هایت را نخوانده بودم
اکنون نه اینهمه پنجره چشم در راهم بود
و نه دستهای من اینقدر تنها
حالا تو رفته ای
و از شعر هایت ورق پاره هایی
در خانه مانده است
که هر وقت باز می کنم
یا من می گریم یا باران می آید
آن قدر مي مانم
تا پيله هاي بغضم
پروانه شود
آن وقت در گرده افشاني اشكهايت سهمي داشته باشم
نمی دانم بذر عشق تو را ...دستان کدام باغبان در کویر قلبم پاشید که شمیم آن همه ی فاخته ها
و لادن ها را مست کرد!!!
نمی دانم طراوت کدامین اقاقی را پیشکش رویاهای آبی ام کردی که کلبه ی ویران شده ی
دلم ...بهشت همه ی پروانه ها شد..
بگذار در آرامش دریا گونه ات غرق شوم و در احساس نقره ای ستاره ات تکثیر یابم تا شاید از
زندگی ...تبسمی سبز هم نصیب من شود!!!
در کجای سمت نیامده مانده ای
در غنچه ها که می شکفم
تو را نمی بینم
بر خاکستر فروتنی که خم می شوم
تپشهای ققنوس یاد تو را نمی شنوم
حتی وقتی اهالی محل
تن در طراوت باغستان نامت می شویند
لحظه به لحظه از رویای با تو بودن
دور می شوم
ای که در ته صدایت
زیر و بم فلسفه بافی عاشقانه می جوشد
با من بگو : کی شب بی پروا
با سمت تو
به سوی من باز می گردد